حيران شدهايم و سرگردان. ناچار شدهايم و پريشان.همه چيز يادمان رفته. فراموشي شايع شده انگار. خيلي زياد شدهايم. همهي كلاغها رسيدهاند به خانههاشان و ما همچنان گنگ ايستادهايم به انتظار كلاغي كه شايد بيايد و يادمان بياندازد با هابيلهامان چهكار كنيم…
ياعلي

5 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
12/06/2010 در 17:03
ناقوس
شاید از اول یاد نگرفتیم چی کار کنیم!
برای اولین بار تقصیر رو نندازیم گردن فراموشی و سهل انگاری!
حیران بودمو سرگردان هستم! ولی پریشون … نمیدونم!!!
فکر نکنم!
بالاخره همینجوری ولمون نمیکنه!
یه زاغی ، کلاغی، مرغ و خروسی هم شده میاد واسه یاد دادن! نه به یاد آوردن.
مانا باشید
یا حق…
25/06/2010 در 05:53
م.د.م.ی
سلام بر مرد روزهای سخت
انتظار بیهوده کشیدن هم عالمی دارد ها….
آورین. مطلبی بود نیکو.
مساحت رنج هم به روز شد.
27/06/2010 در 20:49
حامیم
خدمت استاد سلام
من هم یک دوستی دارم که دلش همیشه از انسان بودنش واصلا بودنش می سوزد.
چه میدانم
به اوهم میگویم چه میدانم.
27/06/2010 در 20:49
حامیم
از بودنش
07/07/2010 در 22:44
ناقوس
سلام
ناقوس نواخته شد بدون موج سوم!