پشت ميزهايي كه پايم گير مي‌كند تويش و فرصت رهايي ندارد‌، نشسته‌ام. رد دستهايم را پاك مي‌كنم از روي شيشه‌ي ميز. با كمي اشاره اثري مي‌ماند از دستهايم رويش كه پاك كردنشان فايده‌اي ندارد و تكرار مكررات است. زحمت مي‌دهم به خودم و پاي راستم را آزاد مي‌كنم از قيد پايه‌هاي ميز و اجازه مي‌دهم آرام بگيرد روي همزاد چپش. حالا كهنه‌گي كفش‌هايم معلوم‌تر است و يادم نمي‌آيد آخرين باري را كه رفته بودم خريد. اسپرسو هنوز داغ است…
خانه‌هاي آجري‌نما‌ي روي هم‌. شال‌هاي چهل تيكه. باران توي بهار. نم ديوار. زانو درد زمستان. پوسيدگي فرش و بوي نم. نه از آن بوهايي كه من و تو عاشقش هستيم و ديوانه‌اش مي‌شويم. نه از آن بوهايي كه وقتي آب مي‌پاشيديم توي حياط، كله‌مان را داغ مي‌كرد و ياد كلي چيزهاي خوب مي‌افتاديم. نه. از بوهايي كه هي يادت مي‌اندازد فرش‌هايت دارند نيست مي‌شوند.
بوته‌ي خار، كه رها كرده خودش را توي باد كوير. گاهي راست و اگر شد، چپ. تو كه اين طور نيستي. نيستي كه هميشه همان جايي. كه گم نمي‌شوي هيچ وقت. محكم ايستاده‌اي و تكان هم مي‌خوري اگر گاهي، از اين بادهاي طوفان شده است. كه سيلي مي‌زند توي صورتت. نوكيسه‌هاي تازه به دوران رسيده. دوران تو اما زياد است و از نيم قرن هم فراتر. ملالي نيست. بگذار بزند. نه گر كه آدمي درياست؟ نه مگر كه همه‌چي تويش رسوب مي‌شود و چشم كه واكني، صخره شده است و شايد فسيل هم داشته باشد. بگذار سيلي بزند كه صخره مغرور نماند و از هم بپاشد و تكه‌هايش راحت‌تر دفع شود! بگذار بزند كه دل‌درد كم شود. خاله سوسكه هم دل‌درد داشته حكما.
تمرین تحمل راحت نيست. تحمل تمرین هم سخت است. ادای آدم هایی که صبر دارند را درآوردن ، عذاب است. عذاب آور است. می‌روي لای منگنه.پنجره‌ها بلند می شوند. آدم نمی تواند آن طرفشان را ببیند. پس گمان. «گمان» ، می شود آبی که خود را به دشتی تشنه رسانده و با ولع و حرص ، راهش را باز می کند میان سنگ ها و خارها. «گمان» ، می شود مرغ. پاپلک می کند بین خاک ها برای دانه. به جست و جوی حیات. «گمان» ، می شود ماهی. خود را می زند به تنگ برای رهایی. گمان رهایی. نمی داند آن سوی تنگ دیگر جایی برای نفس کشیدن نیست. کاش توی تنگ جا می شدم. برای تنفس.
مرگ، بر ستيغ كوه را خوش‌تر مي‌دارم از جاودانگي اين چنين در اينجا. جاودانگي اين‌جا نيستي محض است. آخرين چوب كبريت شده‌ام. بايد روشن شوم در طوفان. چاره‌اي نيست. گريزي نيست از اين امتحان. محال هم نيست. اما سخت؛ چرا…
پاي راستم خسته شده از هم‌جواري با چپ. پس دوباره اسير پايه‌هاي ميز مي‌كنم‌شان تا بدانند قدر عافيت را. حالا اسپرسو مي‌چسبد…
ياعلي